ختنه...
نفسم...زندگیم، الان توی بغلمی و دارم بهت شیر می دم...تازه از بیمارستان اومدیم و توی یک اقدام غافل گیرانه ختنه ات گردیم...توی بیمارستان صارم...همونجایی که به دنیا اومدی...توسط آقای دکتر امینیان...الان درد داری و غرغر می کنی...خیلی صحنه ی دیدنت وقتی از اتاق عمل با چشم گریون اومدی، برای من و بابایی سخت بود ...دلبندم آرزو می کنم هیچوقت هیچ دردی توی زندگیت نداشته باشی و همیشه تنت سلامت و لبت خندون باشه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ختنه...
